|
|
|
|
|
دورنمای زندگی طی شد این عمر تو دانی به چه سان ؟ پوچ و بس تند چنان باد دمان همه تقصیر من است ،که نکردم فکری ،که چه سان می گذرد عمر گران ... هیچ کس نیز نگفت : زندگی چیست ؟ چرا می آییم بعد از این چند صباح ، به کجا باید رفت؟ با کدامین توشه ؟ به چه سان باید رفت نوجوانی سپری گشت به بازی به نشاط فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات پس از آن نیز نفهمیدم هیچ که چه سان باید زیست؟ به کجا باید رفت؟ همه گفتند جوان است هنوز ، بگذارید جوانی بکند بهره از عمر برد ، کامرانی بکند بگذارید که خوش باشد و مست بعد از این نیز ورا عمری هست یک نفر بانگ بر آورد که او از هم کنون باید فکر فردا باشد دیگری آوا داد که چو فردا بشود فکر فردا بکند دیگری گفت : همان طور که دیروزش رفت بگذرد امروزش بگذرد فردایش ! کس مرا هیچ نگفت زندگی خوردن نیست ثروت وقدرت نیست زندگی غفلت نیست من شدم خلق که با عزمی جزم پای از بند هواها گسلم فارغ از شهوت و از کینه و آز از جوان مردی و عزت سرشار در ره کشف حقایق کوشم شربت جرئت و امید و شهامت نوشم آنچه آموخته ام بر دگران آموزم شمع راه دگران گردم و با شعله ی خویش ره نمایم به همه گر چه سراپا سوزم... مهدی دافعیان |
||